دیدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست.زیر باران پوسید.
ادم که نکشته بود
عاشق شده بود. . .
** ** ** ** ** ** ** **
سهراب
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی . . . گفتی جور دیگر باید دید ! دیدم ولی . . . گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی . . . او نه چشمهای خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید . فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
** ** ** ** ** ** ** **
انگار ولگرد شده بودم ، به جست و جوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی . . . به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدر بزرگ که حقیقت نداشت هیچ کس نبود. . .
انگار تو هم ولگرد شده بودی ! ! !
** ** ** ** ** ** ** **
کسی در باد می خواند : تو را تا اوج می خواهم ، برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم ، دلم تنگ است و بی یادت ، در این غربت نمی مانم ، تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم . . .
** ** ** ** ** ** ** **
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند . می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی قاصدکم .
اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند ؟ ؟ ؟
** ** ** ** ** ** ** **
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم . . . تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا . . . در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد .
** ** ** ** ** ** ** **
اگر دوست داشتن تو اشتباست ، پس من نمی خواهم که درست باشم و اگر زندگی کردن بدون تو درست است، من می خواهم بقیه ی زندگیم را در اشتباه باشم .
** ** ** ** ** ** ** **
در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند . . . و تنها عشق مرا رها می کند . . . و نور ان نگاهیست که تو به من روا می کنی . . . پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ، بی نگاه تو ، بی تو رو به غروب رهسپارم . . . مرا به طلوعی دیگر برسان
** ** ** ** ** ** ** **
با قلاب ثروت هرگز نمی توان ماهی عشق را صید کرد .
** ** ** ** ** ** ** **
دیوانگی ات را جشن بگیر ! . . . زیرا در این دنیا یی که تمام بشریت بیمار است ، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید .
** ** ** ** ** ** ** **
خوب در یادم هست
اسمان ابی بود
باد سردی به تماشا می شد
برگ زردی رقصیدن گرفت
او از ان کوچه گذشت
دل من باز گرفت
** ** ** ** ** ** ** **
انگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم . حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم .
** ** ** ** ** ** ** **
سکوتم را به باران هدیه کردم . . . تمام زندگی را گریه کردم . . . نبودی در فراق شانه هایت . . . به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.
** ** ** ** ** ** ** **
۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سهشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
چرا...چرا...چرا..؟
چرا از تو نگویم؟چرا اشکهای تو را نسرایم؟
وقتی همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم؟
چه شب ها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی اویختم،چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گل درد دل کردم ان قدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا می شناسند یک بار ارام تر از خواب درختان به سراغ من بیا !
می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم و با اشکهایم گرد و غبار را از چهره ات بشویم.
می خواهم تمام بغضهایم بر شانه های تو اب شود.
چرا دلم برایت تنگ نشود،چرا تو را ستایش نکنم،چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو نچینم.چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم. . .
چرا...؟؟؟ دلم برایت تنگ می شود،نه هر روز،نه هر شب،بلکه هر لحظه،این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند.اگر روزی تو را ننویسم دل ابی خودکارم برایت تنگ
می شود.اگر تو نباشی رنجهایم را با که بگویم.اگر تو نباشی روزهای من هیچ وقت به شب نمی رسند و شب هایم در جاده ی تاریک زمان سرگردان می شوند.
اگر تو نباشی روزها لطفی ندارند و اگر تو نباشی ترانه هایم را در رود خواهم ریخت.چرا برای تو ننویسم؟ جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار تو بیایند را چه بدهم؟چرا حرف هایم را پنهان کنم؟
ای اینه ی عاطفه ها،ای پر خاطره تر از رود نیل،همیشه و همه جا برای تو خواهم نوشت پس
همیشه زنده بمان ای گل همیشه بهار من زیرا: دوستت دارم. بهاره
وقتی همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم؟
چه شب ها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی اویختم،چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گل درد دل کردم ان قدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا می شناسند یک بار ارام تر از خواب درختان به سراغ من بیا !
می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم و با اشکهایم گرد و غبار را از چهره ات بشویم.
می خواهم تمام بغضهایم بر شانه های تو اب شود.
چرا دلم برایت تنگ نشود،چرا تو را ستایش نکنم،چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو نچینم.چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم. . .
چرا...؟؟؟ دلم برایت تنگ می شود،نه هر روز،نه هر شب،بلکه هر لحظه،این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند.اگر روزی تو را ننویسم دل ابی خودکارم برایت تنگ
می شود.اگر تو نباشی رنجهایم را با که بگویم.اگر تو نباشی روزهای من هیچ وقت به شب نمی رسند و شب هایم در جاده ی تاریک زمان سرگردان می شوند.
اگر تو نباشی روزها لطفی ندارند و اگر تو نباشی ترانه هایم را در رود خواهم ریخت.چرا برای تو ننویسم؟ جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار تو بیایند را چه بدهم؟چرا حرف هایم را پنهان کنم؟
ای اینه ی عاطفه ها،ای پر خاطره تر از رود نیل،همیشه و همه جا برای تو خواهم نوشت پس
همیشه زنده بمان ای گل همیشه بهار من زیرا: دوستت دارم. بهاره
برای دایی عزیزم...
ای کاش کنارت بودم و یه بار دیگه می دیدمت
کاش توی اون لحظه پیشت بودم و می بوسیدمت
کاش سرت و رو شونه ی خودم می ذاشتی مهربون
کاشکی بودم تا که تو رو توی بغل بگیرمت
چشم انتظار بودی و من بیخبر از رفتن تو
ای خوب من،به من بگو چجوری پس بگیرمت
چجوری اشک نریزم و چطور نسوزم از غمت
کاشکی می شد فقط واسه یه بار دیگه می دیدمت
کاش توی اون لحظه پیشت بودم و می بوسیدمت
کاش سرت و رو شونه ی خودم می ذاشتی مهربون
کاشکی بودم تا که تو رو توی بغل بگیرمت
چشم انتظار بودی و من بیخبر از رفتن تو
ای خوب من،به من بگو چجوری پس بگیرمت
چجوری اشک نریزم و چطور نسوزم از غمت
کاشکی می شد فقط واسه یه بار دیگه می دیدمت
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
فقط با تو
تو را من دوست می دارم و این را خوب می دانی
نیازی نیست به گفتن که از چشمم تو می خوانی
تو می دانی دو چشمانم فقط با تو سخن گویند
بگو با من عزیز من تو تا دنیاست می مانی
تو را من خوب می بینم،تو را من خوب می فهمم
تویی که شهره ی شهری به خوبی و به مهربانی
خیالم را تو پر کردی،حواسم را تو دزدیدی
تو از نسل شقایقها ویا از نسل بارانی
تو را من دوست می دارم،تو ایا دوستم داری
بگو ایا کنار من تو تا دنیاست می مانی؟
نیازی نیست به گفتن که از چشمم تو می خوانی
تو می دانی دو چشمانم فقط با تو سخن گویند
بگو با من عزیز من تو تا دنیاست می مانی
تو را من خوب می بینم،تو را من خوب می فهمم
تویی که شهره ی شهری به خوبی و به مهربانی
خیالم را تو پر کردی،حواسم را تو دزدیدی
تو از نسل شقایقها ویا از نسل بارانی
تو را من دوست می دارم،تو ایا دوستم داری
بگو ایا کنار من تو تا دنیاست می مانی؟
۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
یه ترانه ی زیبا اما غم انگیز...
حیف روزایی که بی تو به سر شد/
حیف شب هایی که بی من سحر شد/
تو بی من تنها،من از تو تنهاتر/
حیف این عمری که تنها تبه شد/
من سردم،تو سردی،دل نیمه جونه/
می سوزه این ساز درب و داغونه/
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام/
مثل گنجشکی که زیر بارونه/
لب هامون لبخند عشق و کم داره/
دلگیرن روزامون لحظه غمخواره/
دستات و نذرم کن خیلی محتاجم/
پاییز و می ریزم رو به تاراجم/
من ابرم تو بارون این قصه خیسه/
خورشید و برگردون اینجا قدیسه/
اعجاز بارون و باور کن وقتی/
می خواد این احساس و از نو بنویسه/
من ابرم،تو بارون،این لحظه نابه/
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه/
بیدارم یا اینکه می بینم خوابه/
کی نیلوفر سهم قلب مردابه/
اینجا قلب ادم ها بی فانوسه/
رویاشون رویا نیست عین کابوسه/
اینجا چشمامون تو گریه می پوسه/
من جایی می خوام با تو قد بوسه/
ما دستامون با هم دنیا می سازه/
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه/
ما با هم هستیم و با هم می میریم/
بپر با من بپر وقت پروازه
حیف شب هایی که بی من سحر شد/
تو بی من تنها،من از تو تنهاتر/
حیف این عمری که تنها تبه شد/
من سردم،تو سردی،دل نیمه جونه/
می سوزه این ساز درب و داغونه/
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام/
مثل گنجشکی که زیر بارونه/
لب هامون لبخند عشق و کم داره/
دلگیرن روزامون لحظه غمخواره/
دستات و نذرم کن خیلی محتاجم/
پاییز و می ریزم رو به تاراجم/
من ابرم تو بارون این قصه خیسه/
خورشید و برگردون اینجا قدیسه/
اعجاز بارون و باور کن وقتی/
می خواد این احساس و از نو بنویسه/
من ابرم،تو بارون،این لحظه نابه/
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه/
بیدارم یا اینکه می بینم خوابه/
کی نیلوفر سهم قلب مردابه/
اینجا قلب ادم ها بی فانوسه/
رویاشون رویا نیست عین کابوسه/
اینجا چشمامون تو گریه می پوسه/
من جایی می خوام با تو قد بوسه/
ما دستامون با هم دنیا می سازه/
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه/
ما با هم هستیم و با هم می میریم/
بپر با من بپر وقت پروازه
۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه
شب مرگ
امشب دلش می خواد خدا ساعتها رو نگه داره
عقربه ها رو خواب کنه می خواد که صبح رو نیاره
ضربان قلبش امشب از همیشه سریعتره
تنها چند ساعت دیگه سرش رو چوبه ی داره
دختر کوچولوی بابا می گه بابام و نکشین
پسرش گریه می کنه،همسرش طاقت نداره
پدر پیرش اومده یه دنیا غصه تو نگاش
می گه اون و دار نزنید اخه گناهی نداره
ثانیه های اخره،چه لحظه های سختیه
پاهای لرزونش و روی چهارپایه می زاره
طناب دار و می کشن یه بیگناه کشته می شه
نفر بعد و میارن این بازی ادامه داره
عقربه ها رو خواب کنه می خواد که صبح رو نیاره
ضربان قلبش امشب از همیشه سریعتره
تنها چند ساعت دیگه سرش رو چوبه ی داره
دختر کوچولوی بابا می گه بابام و نکشین
پسرش گریه می کنه،همسرش طاقت نداره
پدر پیرش اومده یه دنیا غصه تو نگاش
می گه اون و دار نزنید اخه گناهی نداره
ثانیه های اخره،چه لحظه های سختیه
پاهای لرزونش و روی چهارپایه می زاره
طناب دار و می کشن یه بیگناه کشته می شه
نفر بعد و میارن این بازی ادامه داره
۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سهشنبه
فقط تو . . .
من از این شبا فقط تو رو می خوام
تنها از خدا فقط تو رو می خوام
تو شبای استجابت دعا
به خود خدا،فقط تو رو می خوام
به یاد شبای قدری که گذشت
امشب از خدا فقط تو رو می خوام
ای که رفتی و شکستی دلم و
با همین دل از خدا تو رو می خوام
ای که امروز با دلم غریبه ای
من دوباره از خدا تو رو می خوام
اگه حاجتم رو امشب بگیرم
بازم از خدا فقط تو رو می خوام
تنها از خدا فقط تو رو می خوام
تو شبای استجابت دعا
به خود خدا،فقط تو رو می خوام
به یاد شبای قدری که گذشت
امشب از خدا فقط تو رو می خوام
ای که رفتی و شکستی دلم و
با همین دل از خدا تو رو می خوام
ای که امروز با دلم غریبه ای
من دوباره از خدا تو رو می خوام
اگه حاجتم رو امشب بگیرم
بازم از خدا فقط تو رو می خوام
اشتراک در:
پستها (Atom)
