تو ای مادر عزیز و نازنینی
در این دنیا تو تنها بهترینی
تو ای مادر چه پاک و بی ریایی
تو مروارید نابی ، کیمیایی
توئی تاج سرم ، ای سرور من
فدای خاک پایت مادر من
تو را از جان و دل من می پرستم
بمان با من که با تو زنده هستم
نگین زندگی من تو هستی
بهار زندگی من تو هستی
مبادا لحظه ای ترکم نمایی
توئی که مهربان و با وفایی
بدون تو جهان تار است و خاموش
تو که هستی همه غم ها فراموش
همه دنیا فدای تار مویت
گلم ، عطر بهشت اید ز بویت
(ب.ا.ک)
13/2/1389
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
خیال عاشقی
با خاطراتت زندگی کردن چه زیباست
هر لحظه با یاد تو سر کردن چه زیباست
ای عاشق دیرینه ای معشوق امروز
با عشقت از دنیا گذر کردن چه زیباست
با دیگری رفتی مرا در غم نشاندی
حتی غم عشق تو را خوردن چه زیباست
دیوانه ام کردی و از عشقم گذشتی
در راه تو دیوانگی کردن چه زیباست
صدها غزل گفتم برایت نازنینم
با تو هوای شاعری کردن چه زیباست
تا جان به تن هست با تو هستم در خیالم
با تو خیال عاشقی کردن چه زیباست
(ب.ا.ک)
هر لحظه با یاد تو سر کردن چه زیباست
ای عاشق دیرینه ای معشوق امروز
با عشقت از دنیا گذر کردن چه زیباست
با دیگری رفتی مرا در غم نشاندی
حتی غم عشق تو را خوردن چه زیباست
دیوانه ام کردی و از عشقم گذشتی
در راه تو دیوانگی کردن چه زیباست
صدها غزل گفتم برایت نازنینم
با تو هوای شاعری کردن چه زیباست
تا جان به تن هست با تو هستم در خیالم
با تو خیال عاشقی کردن چه زیباست
(ب.ا.ک)
۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
اگه گریه بزاره می نویسم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد
نگو اصلا" نفهمیدی نگو نه تو بودی اون که دستام و رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد من و تو سهممون از عشق این بود
خود تو حرمت عشق و شکستی بریدی اخر قصه همین بود . . .
اگه مهلت بدی یادت میارم روزایی رو که بی تو عین شب بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم بزار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تموم اسمون و خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن من و ابری گذاشتی داری می ری
بیا برگرد از این بن بست بی عشق بزار این قصه اینجوری نباشه
اخه بذر جدایی رو چرا تو چرا دستای تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کار من نیست اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم اگه مهلت بدی یادت میارم . . .
نگو اصلا" نفهمیدی نگو نه تو بودی اون که دستام و رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد من و تو سهممون از عشق این بود
خود تو حرمت عشق و شکستی بریدی اخر قصه همین بود . . .
اگه مهلت بدی یادت میارم روزایی رو که بی تو عین شب بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم بزار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تموم اسمون و خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن من و ابری گذاشتی داری می ری
بیا برگرد از این بن بست بی عشق بزار این قصه اینجوری نباشه
اخه بذر جدایی رو چرا تو چرا دستای تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کار من نیست اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم اگه مهلت بدی یادت میارم . . .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
خداحافظ . . .
اولین و اخرین عشقم ، خداحافظ برو
بهترین و نازنین من ، خداحافظ برو
گر چه می میرم ز دوریت تمام هستی ام
ای تمام زندگی من ، خداحافظ برو
می سرایم صد غزل در وصف تو دنیای من
ای دلیل شعرهای من ، خداحافظ برو
من تمام لحظه ها را با خیالت سر کنم
فکر رفتن گر به سر داری ، خداحافظ برو
جای تو هرگز نمی گیرد کسی در قلب من
بگذر از این غمزده دیگر ، خداحافظ برو
(ب.ا.ک)
بهترین و نازنین من ، خداحافظ برو
گر چه می میرم ز دوریت تمام هستی ام
ای تمام زندگی من ، خداحافظ برو
می سرایم صد غزل در وصف تو دنیای من
ای دلیل شعرهای من ، خداحافظ برو
من تمام لحظه ها را با خیالت سر کنم
فکر رفتن گر به سر داری ، خداحافظ برو
جای تو هرگز نمی گیرد کسی در قلب من
بگذر از این غمزده دیگر ، خداحافظ برو
(ب.ا.ک)
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟؟؟
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟؟؟
ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید،و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر . . .
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد !!!
می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من انچه را می بخشی ...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟؟؟
ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید،و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر . . .
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد !!!
می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من انچه را می بخشی ...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟؟؟
۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سهشنبه
یک بغل دلتنگی
اسمان بارانی است ، من دلم غم دارد
این دل غمگین من تو را کم دارد
چشم هایم گریان ، کاش اینجا بودی
چشم من همراه اسمان می بارد
سهم من از عشقت ، یک بغل دلتنگی است
من تو را می بخشم ، دل اگر بگذارد
راهی خاطره ها با خیالت هستم
کاش می دانستم ، دل چه در سر دارد
ای دل من بس کن او فراموشت کرد
اسمان هم امشب مثل من غم دارد
این دل غمگین من تو را کم دارد
چشم هایم گریان ، کاش اینجا بودی
چشم من همراه اسمان می بارد
سهم من از عشقت ، یک بغل دلتنگی است
من تو را می بخشم ، دل اگر بگذارد
راهی خاطره ها با خیالت هستم
کاش می دانستم ، دل چه در سر دارد
ای دل من بس کن او فراموشت کرد
اسمان هم امشب مثل من غم دارد
کجایی ؟ ؟ ؟
ای بی خبر از حال من اکنون کجایی
بیگانه با دنیای من اکنون کجایی
من اسمان را نذر چشمان تو کردم
اخر بگو ای ماه من اکنون کجایی
ای نازنین،ای خوب من،ای مهربانم
شیرین ترین رویای من اکنون کجایی
من در فراقت روز و شب را گریه کردم
ای برده از دل،یاد من اکنون کجایی
گفتی که عاشق شو،به راهم جان فدا کن
عاشق شدم زیبای من اکنون کجایی
بیگانه با دنیای من اکنون کجایی
من اسمان را نذر چشمان تو کردم
اخر بگو ای ماه من اکنون کجایی
ای نازنین،ای خوب من،ای مهربانم
شیرین ترین رویای من اکنون کجایی
من در فراقت روز و شب را گریه کردم
ای برده از دل،یاد من اکنون کجایی
گفتی که عاشق شو،به راهم جان فدا کن
عاشق شدم زیبای من اکنون کجایی
جملات زیبا و عاشقانه
دیدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست.زیر باران پوسید.
ادم که نکشته بود
عاشق شده بود. . .
** ** ** ** ** ** ** **
سهراب
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی . . . گفتی جور دیگر باید دید ! دیدم ولی . . . گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی . . . او نه چشمهای خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید . فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
** ** ** ** ** ** ** **
انگار ولگرد شده بودم ، به جست و جوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی . . . به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدر بزرگ که حقیقت نداشت هیچ کس نبود. . .
انگار تو هم ولگرد شده بودی ! ! !
** ** ** ** ** ** ** **
کسی در باد می خواند : تو را تا اوج می خواهم ، برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم ، دلم تنگ است و بی یادت ، در این غربت نمی مانم ، تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم . . .
** ** ** ** ** ** ** **
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند . می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی قاصدکم .
اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند ؟ ؟ ؟
** ** ** ** ** ** ** **
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم . . . تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا . . . در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد .
** ** ** ** ** ** ** **
اگر دوست داشتن تو اشتباست ، پس من نمی خواهم که درست باشم و اگر زندگی کردن بدون تو درست است، من می خواهم بقیه ی زندگیم را در اشتباه باشم .
** ** ** ** ** ** ** **
در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند . . . و تنها عشق مرا رها می کند . . . و نور ان نگاهیست که تو به من روا می کنی . . . پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ، بی نگاه تو ، بی تو رو به غروب رهسپارم . . . مرا به طلوعی دیگر برسان
** ** ** ** ** ** ** **
با قلاب ثروت هرگز نمی توان ماهی عشق را صید کرد .
** ** ** ** ** ** ** **
دیوانگی ات را جشن بگیر ! . . . زیرا در این دنیا یی که تمام بشریت بیمار است ، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید .
** ** ** ** ** ** ** **
خوب در یادم هست
اسمان ابی بود
باد سردی به تماشا می شد
برگ زردی رقصیدن گرفت
او از ان کوچه گذشت
دل من باز گرفت
** ** ** ** ** ** ** **
انگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم . حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم .
** ** ** ** ** ** ** **
سکوتم را به باران هدیه کردم . . . تمام زندگی را گریه کردم . . . نبودی در فراق شانه هایت . . . به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.
** ** ** ** ** ** ** **
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست.زیر باران پوسید.
ادم که نکشته بود
عاشق شده بود. . .
** ** ** ** ** ** ** **
سهراب
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی . . . گفتی جور دیگر باید دید ! دیدم ولی . . . گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی . . . او نه چشمهای خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید . فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
** ** ** ** ** ** ** **
انگار ولگرد شده بودم ، به جست و جوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی . . . به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدر بزرگ که حقیقت نداشت هیچ کس نبود. . .
انگار تو هم ولگرد شده بودی ! ! !
** ** ** ** ** ** ** **
کسی در باد می خواند : تو را تا اوج می خواهم ، برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم ، دلم تنگ است و بی یادت ، در این غربت نمی مانم ، تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم . . .
** ** ** ** ** ** ** **
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند . می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی قاصدکم .
اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند ؟ ؟ ؟
** ** ** ** ** ** ** **
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم . . . تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست . . . تنهایی را دوست دارم زیرا . . . در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد .
** ** ** ** ** ** ** **
اگر دوست داشتن تو اشتباست ، پس من نمی خواهم که درست باشم و اگر زندگی کردن بدون تو درست است، من می خواهم بقیه ی زندگیم را در اشتباه باشم .
** ** ** ** ** ** ** **
در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند . . . و تنها عشق مرا رها می کند . . . و نور ان نگاهیست که تو به من روا می کنی . . . پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ، بی نگاه تو ، بی تو رو به غروب رهسپارم . . . مرا به طلوعی دیگر برسان
** ** ** ** ** ** ** **
با قلاب ثروت هرگز نمی توان ماهی عشق را صید کرد .
** ** ** ** ** ** ** **
دیوانگی ات را جشن بگیر ! . . . زیرا در این دنیا یی که تمام بشریت بیمار است ، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید .
** ** ** ** ** ** ** **
خوب در یادم هست
اسمان ابی بود
باد سردی به تماشا می شد
برگ زردی رقصیدن گرفت
او از ان کوچه گذشت
دل من باز گرفت
** ** ** ** ** ** ** **
انگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم . حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم .
** ** ** ** ** ** ** **
سکوتم را به باران هدیه کردم . . . تمام زندگی را گریه کردم . . . نبودی در فراق شانه هایت . . . به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.
** ** ** ** ** ** ** **
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
چرا...چرا...چرا..؟
چرا از تو نگویم؟چرا اشکهای تو را نسرایم؟
وقتی همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم؟
چه شب ها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی اویختم،چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گل درد دل کردم ان قدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا می شناسند یک بار ارام تر از خواب درختان به سراغ من بیا !
می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم و با اشکهایم گرد و غبار را از چهره ات بشویم.
می خواهم تمام بغضهایم بر شانه های تو اب شود.
چرا دلم برایت تنگ نشود،چرا تو را ستایش نکنم،چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو نچینم.چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم. . .
چرا...؟؟؟ دلم برایت تنگ می شود،نه هر روز،نه هر شب،بلکه هر لحظه،این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند.اگر روزی تو را ننویسم دل ابی خودکارم برایت تنگ
می شود.اگر تو نباشی رنجهایم را با که بگویم.اگر تو نباشی روزهای من هیچ وقت به شب نمی رسند و شب هایم در جاده ی تاریک زمان سرگردان می شوند.
اگر تو نباشی روزها لطفی ندارند و اگر تو نباشی ترانه هایم را در رود خواهم ریخت.چرا برای تو ننویسم؟ جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار تو بیایند را چه بدهم؟چرا حرف هایم را پنهان کنم؟
ای اینه ی عاطفه ها،ای پر خاطره تر از رود نیل،همیشه و همه جا برای تو خواهم نوشت پس
همیشه زنده بمان ای گل همیشه بهار من زیرا: دوستت دارم. بهاره
وقتی همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم؟
چه شب ها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی اویختم،چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گل درد دل کردم ان قدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا می شناسند یک بار ارام تر از خواب درختان به سراغ من بیا !
می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم و با اشکهایم گرد و غبار را از چهره ات بشویم.
می خواهم تمام بغضهایم بر شانه های تو اب شود.
چرا دلم برایت تنگ نشود،چرا تو را ستایش نکنم،چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو نچینم.چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم. . .
چرا...؟؟؟ دلم برایت تنگ می شود،نه هر روز،نه هر شب،بلکه هر لحظه،این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند.اگر روزی تو را ننویسم دل ابی خودکارم برایت تنگ
می شود.اگر تو نباشی رنجهایم را با که بگویم.اگر تو نباشی روزهای من هیچ وقت به شب نمی رسند و شب هایم در جاده ی تاریک زمان سرگردان می شوند.
اگر تو نباشی روزها لطفی ندارند و اگر تو نباشی ترانه هایم را در رود خواهم ریخت.چرا برای تو ننویسم؟ جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار تو بیایند را چه بدهم؟چرا حرف هایم را پنهان کنم؟
ای اینه ی عاطفه ها،ای پر خاطره تر از رود نیل،همیشه و همه جا برای تو خواهم نوشت پس
همیشه زنده بمان ای گل همیشه بهار من زیرا: دوستت دارم. بهاره
برای دایی عزیزم...
ای کاش کنارت بودم و یه بار دیگه می دیدمت
کاش توی اون لحظه پیشت بودم و می بوسیدمت
کاش سرت و رو شونه ی خودم می ذاشتی مهربون
کاشکی بودم تا که تو رو توی بغل بگیرمت
چشم انتظار بودی و من بیخبر از رفتن تو
ای خوب من،به من بگو چجوری پس بگیرمت
چجوری اشک نریزم و چطور نسوزم از غمت
کاشکی می شد فقط واسه یه بار دیگه می دیدمت
کاش توی اون لحظه پیشت بودم و می بوسیدمت
کاش سرت و رو شونه ی خودم می ذاشتی مهربون
کاشکی بودم تا که تو رو توی بغل بگیرمت
چشم انتظار بودی و من بیخبر از رفتن تو
ای خوب من،به من بگو چجوری پس بگیرمت
چجوری اشک نریزم و چطور نسوزم از غمت
کاشکی می شد فقط واسه یه بار دیگه می دیدمت
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
فقط با تو
تو را من دوست می دارم و این را خوب می دانی
نیازی نیست به گفتن که از چشمم تو می خوانی
تو می دانی دو چشمانم فقط با تو سخن گویند
بگو با من عزیز من تو تا دنیاست می مانی
تو را من خوب می بینم،تو را من خوب می فهمم
تویی که شهره ی شهری به خوبی و به مهربانی
خیالم را تو پر کردی،حواسم را تو دزدیدی
تو از نسل شقایقها ویا از نسل بارانی
تو را من دوست می دارم،تو ایا دوستم داری
بگو ایا کنار من تو تا دنیاست می مانی؟
نیازی نیست به گفتن که از چشمم تو می خوانی
تو می دانی دو چشمانم فقط با تو سخن گویند
بگو با من عزیز من تو تا دنیاست می مانی
تو را من خوب می بینم،تو را من خوب می فهمم
تویی که شهره ی شهری به خوبی و به مهربانی
خیالم را تو پر کردی،حواسم را تو دزدیدی
تو از نسل شقایقها ویا از نسل بارانی
تو را من دوست می دارم،تو ایا دوستم داری
بگو ایا کنار من تو تا دنیاست می مانی؟
۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
یه ترانه ی زیبا اما غم انگیز...
حیف روزایی که بی تو به سر شد/
حیف شب هایی که بی من سحر شد/
تو بی من تنها،من از تو تنهاتر/
حیف این عمری که تنها تبه شد/
من سردم،تو سردی،دل نیمه جونه/
می سوزه این ساز درب و داغونه/
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام/
مثل گنجشکی که زیر بارونه/
لب هامون لبخند عشق و کم داره/
دلگیرن روزامون لحظه غمخواره/
دستات و نذرم کن خیلی محتاجم/
پاییز و می ریزم رو به تاراجم/
من ابرم تو بارون این قصه خیسه/
خورشید و برگردون اینجا قدیسه/
اعجاز بارون و باور کن وقتی/
می خواد این احساس و از نو بنویسه/
من ابرم،تو بارون،این لحظه نابه/
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه/
بیدارم یا اینکه می بینم خوابه/
کی نیلوفر سهم قلب مردابه/
اینجا قلب ادم ها بی فانوسه/
رویاشون رویا نیست عین کابوسه/
اینجا چشمامون تو گریه می پوسه/
من جایی می خوام با تو قد بوسه/
ما دستامون با هم دنیا می سازه/
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه/
ما با هم هستیم و با هم می میریم/
بپر با من بپر وقت پروازه
حیف شب هایی که بی من سحر شد/
تو بی من تنها،من از تو تنهاتر/
حیف این عمری که تنها تبه شد/
من سردم،تو سردی،دل نیمه جونه/
می سوزه این ساز درب و داغونه/
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام/
مثل گنجشکی که زیر بارونه/
لب هامون لبخند عشق و کم داره/
دلگیرن روزامون لحظه غمخواره/
دستات و نذرم کن خیلی محتاجم/
پاییز و می ریزم رو به تاراجم/
من ابرم تو بارون این قصه خیسه/
خورشید و برگردون اینجا قدیسه/
اعجاز بارون و باور کن وقتی/
می خواد این احساس و از نو بنویسه/
من ابرم،تو بارون،این لحظه نابه/
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه/
بیدارم یا اینکه می بینم خوابه/
کی نیلوفر سهم قلب مردابه/
اینجا قلب ادم ها بی فانوسه/
رویاشون رویا نیست عین کابوسه/
اینجا چشمامون تو گریه می پوسه/
من جایی می خوام با تو قد بوسه/
ما دستامون با هم دنیا می سازه/
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه/
ما با هم هستیم و با هم می میریم/
بپر با من بپر وقت پروازه
۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه
شب مرگ
امشب دلش می خواد خدا ساعتها رو نگه داره
عقربه ها رو خواب کنه می خواد که صبح رو نیاره
ضربان قلبش امشب از همیشه سریعتره
تنها چند ساعت دیگه سرش رو چوبه ی داره
دختر کوچولوی بابا می گه بابام و نکشین
پسرش گریه می کنه،همسرش طاقت نداره
پدر پیرش اومده یه دنیا غصه تو نگاش
می گه اون و دار نزنید اخه گناهی نداره
ثانیه های اخره،چه لحظه های سختیه
پاهای لرزونش و روی چهارپایه می زاره
طناب دار و می کشن یه بیگناه کشته می شه
نفر بعد و میارن این بازی ادامه داره
عقربه ها رو خواب کنه می خواد که صبح رو نیاره
ضربان قلبش امشب از همیشه سریعتره
تنها چند ساعت دیگه سرش رو چوبه ی داره
دختر کوچولوی بابا می گه بابام و نکشین
پسرش گریه می کنه،همسرش طاقت نداره
پدر پیرش اومده یه دنیا غصه تو نگاش
می گه اون و دار نزنید اخه گناهی نداره
ثانیه های اخره،چه لحظه های سختیه
پاهای لرزونش و روی چهارپایه می زاره
طناب دار و می کشن یه بیگناه کشته می شه
نفر بعد و میارن این بازی ادامه داره
۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سهشنبه
فقط تو . . .
من از این شبا فقط تو رو می خوام
تنها از خدا فقط تو رو می خوام
تو شبای استجابت دعا
به خود خدا،فقط تو رو می خوام
به یاد شبای قدری که گذشت
امشب از خدا فقط تو رو می خوام
ای که رفتی و شکستی دلم و
با همین دل از خدا تو رو می خوام
ای که امروز با دلم غریبه ای
من دوباره از خدا تو رو می خوام
اگه حاجتم رو امشب بگیرم
بازم از خدا فقط تو رو می خوام
تنها از خدا فقط تو رو می خوام
تو شبای استجابت دعا
به خود خدا،فقط تو رو می خوام
به یاد شبای قدری که گذشت
امشب از خدا فقط تو رو می خوام
ای که رفتی و شکستی دلم و
با همین دل از خدا تو رو می خوام
ای که امروز با دلم غریبه ای
من دوباره از خدا تو رو می خوام
اگه حاجتم رو امشب بگیرم
بازم از خدا فقط تو رو می خوام
۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه
۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه
محبت(مولوی)
از محبت خارها گل می شود وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود وز محبت خانه روشن می شود
از محبت خار سوسن می شود بی محبت موم اهن می شود
از محبت نار نوری می شود وز محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت حزن شادی می شود وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود بی محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحّت می شود وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت تلخها شیرین شود از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند
شعر از:مولوی
شنبه:17/5/1388
از محبت دار تختی می شود وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود وز محبت خانه روشن می شود
از محبت خار سوسن می شود بی محبت موم اهن می شود
از محبت نار نوری می شود وز محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت حزن شادی می شود وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود بی محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحّت می شود وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت تلخها شیرین شود از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند
شعر از:مولوی
شنبه:17/5/1388
۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
تکلیف دل
حالا خیلی دوری از من دوری بیشتر از همیشه
من و بردی از خیالت تکلیف دلم چی می شه
تو رو فریاد می زنم من اما تو جواب نمی دی
داره اون روزا واسه تو تنها یک خاطره می شه
من بدون تو می میرم تو خودت این و می دونی
مگه قول نداده بودی که با من باشی همیشه
بد جوری دلم گرفته من با رفتنت شکستم
کاشکی برگردی دوباره یه موقع نگی نمی شه
لحظه هام با تو قشنگه با تو،تو پاییز بهارم
اگه برگردی یه روزی اسمونم ابی می شه
شنبه3/5/1388
من و بردی از خیالت تکلیف دلم چی می شه
تو رو فریاد می زنم من اما تو جواب نمی دی
داره اون روزا واسه تو تنها یک خاطره می شه
من بدون تو می میرم تو خودت این و می دونی
مگه قول نداده بودی که با من باشی همیشه
بد جوری دلم گرفته من با رفتنت شکستم
کاشکی برگردی دوباره یه موقع نگی نمی شه
لحظه هام با تو قشنگه با تو،تو پاییز بهارم
اگه برگردی یه روزی اسمونم ابی می شه
شنبه3/5/1388
۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه
برای دایی مهربانم که اینک در سینه سرد خاک خفته است و نمی داند که بهار او همان کسی که او عاشقانه دوستش داشت افسرده و سوگوار چشم به راهش دوخته که بیاید
در وصف او،مردی از تبار جوانمردان،مردی از باغ شکوفه های معطر مهربانی
بودنت فخر بود و رفتنت طوفان مصیبت وباران اشک
تو که پر سخاوت تر از دریا و مهربانتر از بارانی،چه سخت است روز را بی تو اغاز کردن و شب را که سنگینی اش جان فرسا و اندوهگین است بی تو به صبح رساندن.
تو باران مهر و صفا،عشق و وفا و دریای مهرورزی همچون پرستویی تنها از کنار ما کوچ کردی رفتی و با رفتنت دلم به وسعت همه کائنات شکست.رفتی و نبودنت را چگونه صبوری توانم و رفتنت را با چه واژه ای سرودن که غم از دست دادن تو را تصویر کند.
هیچ گاه لحظه وداع جانسوزت را از یاد نخواهم برد و چهره دوست داشتنی ات با ان رنگ پریده و جسم
خسته ات از بار سنگین زندگی و حوادث را در تک تک سلولهای تنم به عنوان غم انگیز ترین خاطره زندگیم حفظ خواهم کرد به یادت همیشه خواهم گریست ای تنها ترین
دایی جان شب از سنگینی نبودنت دیگر برای رسیدن به وصال سپیده دم از شوق نمی لرزد و
گل بوته های ناز و غمزده گلدان دلم در غم رفتن تو به سوگ نشسته و دیگر نمی خندند.
دوستدارت:بهاره
«شب و روز به یادت می نویسم،برایت می سرایم و چه سخت و جان فرساست در وصف مردی از تبار جوانمردان سخن گفتن»
جمعه 19/4/1388
در وصف او،مردی از تبار جوانمردان،مردی از باغ شکوفه های معطر مهربانی
بودنت فخر بود و رفتنت طوفان مصیبت وباران اشک
تو که پر سخاوت تر از دریا و مهربانتر از بارانی،چه سخت است روز را بی تو اغاز کردن و شب را که سنگینی اش جان فرسا و اندوهگین است بی تو به صبح رساندن.
تو باران مهر و صفا،عشق و وفا و دریای مهرورزی همچون پرستویی تنها از کنار ما کوچ کردی رفتی و با رفتنت دلم به وسعت همه کائنات شکست.رفتی و نبودنت را چگونه صبوری توانم و رفتنت را با چه واژه ای سرودن که غم از دست دادن تو را تصویر کند.
هیچ گاه لحظه وداع جانسوزت را از یاد نخواهم برد و چهره دوست داشتنی ات با ان رنگ پریده و جسم
خسته ات از بار سنگین زندگی و حوادث را در تک تک سلولهای تنم به عنوان غم انگیز ترین خاطره زندگیم حفظ خواهم کرد به یادت همیشه خواهم گریست ای تنها ترین
دایی جان شب از سنگینی نبودنت دیگر برای رسیدن به وصال سپیده دم از شوق نمی لرزد و
گل بوته های ناز و غمزده گلدان دلم در غم رفتن تو به سوگ نشسته و دیگر نمی خندند.
دوستدارت:بهاره
«شب و روز به یادت می نویسم،برایت می سرایم و چه سخت و جان فرساست در وصف مردی از تبار جوانمردان سخن گفتن»
جمعه 19/4/1388
اشتراک در:
پستها (Atom)
